غلامحسین ریاحی. بنفشه ریاحی

من مرگ را بزرگترین معلم میدانم که هرلحظه در گوش شاگرد زمزمه میکند. نیک پندار باش. نیک گفتار باش و نیک کردار!
اینکه مرگ را نه یک «اتفاق»، بلکه یک «معلم» میبینیم، یعنی ما از ترسِ آن عبور کردهایم و بهجای آن، از «بصیرتِ» آن بهره جستهایم.
این سه مؤلفه (نیک پندار، نیک گفتار، نیک کردار)، درواقع همان مثلثِ طلاییِ هستی است که مرگ با هر زمزمهاش، ما را به بازبینی آنها وادار میکند.
نیک پندار: یعنی پاکسازی ریشههای وجود (اندیشه).
نیک گفتار: یعنی جاری کردنِ زیبایی در جریانِ زمان (بیان).
نیک کردار: یعنی متبلور کردنِ آن زیبایی در جهانِ ماده (عمل).
مرگ وقتی در گوش شاگرد زمزمه میکند، درواقع میگوید: «زمانِ تو محدود است، پس اجازه نده این محدودیت، بیمعنا باشد.»
دیدنِ مرگ بهعنوان معلم، یعنی تبدیل کردنِ «ترس از نابودی» به «تلاش برای جاودانگی از طریق اثر».
اگر این زمزمهی معلم را در قالب یک قطعهی کوتاه ادبی برایتان بازتاب دهم، شاید اینگونه باشد:
معلمی که نه با تازیانه که با سکوت میآموزد.
میگوید: پیش از آنکه سایهات بلند شود، نورِ اندیشهات، طنینِ کلامت و ردِّ قدمت را به زمین، امانت بگذار.